تا چند روز دیگه به روز می شم فعلا خداحافظ
امروز دل و دیده را مهمان م اشک از اقلید میکنیم درضمن وبلاگشو دریابید
دلم براي نگاه تو تنگ مي شود هر شب
و پاي آمدنم تا تو لنگ مي شود هرشب
دل بهاريت از جنس آب و آيينه ست
به ما كه مي رسد انگار سنگ مي شود هر شب
براي درك نگاه هميشه پنهانت
ميان ديده و دل جنگ مي شود هر شب
غزال خلوت ما ر ا رقيب رم داده ست
وكوچه كوچه به صيدش تفنگ مي شود هر شب
...و باز شعر و دوباره نگاه اشك آلود
ببين كه قافيه هم بي تو تنگ مي شود هر شب
امروز سه شنبه است منتظر حضور دوستان عزیز هستیم
با سردمهری تو غريبانه نامه ای
در يک غروب سرد نوشتم برای تو
سرخط نامه عرض سلام آشنای من
باری رسيده آخر خط آشنای تو
تنهايی تو يک شب تاريک و ماندگار
من آن شهاب رد شده از انتهای تو
ميون دفتر شعرم بهاره
گلی از تو به رسم يادگاره
گل مو تيغ داری وای بر مو
غزلها رو تو کردی چارپاره
چشمهایم باز امشب میل خوابیدن ندارد
چشمهایت چند وقتی می شود کار ی به غیر از
گرچه ناقابل ولی دل باخت مردی در قمارت
بیش ازین دیگر بساطی قابل چیدن ندارد
روزها پوشیده ماندی بر من ای شعر نگفته
سر را بنفشه وار به زانو گرفته بود
در سنگلاخ فتنه و در تند باد زخم
آن کشتی نجات که پهلو گرفته بود
طرح غروب حک شده بر صفحه افق
سرخی زخون دیده بانو گرفته بود
نه اینکه مرگ نیست یقین از کلاغهاست
وقتی کبوترانه ترین رو گرفته بود
چشمی که رنگ هق هق غربت به گوشه داشت
اکنون تمام جلوه کوکو گرفته بود
آنجا که از بهار نشانی نمانده بود
بانوی شهر راه پرستو گرفته بود
از خودم
چه بگویم که به گفتن نشود تکراری از زبان من ساده چه توقع داری
خوشتر آنست که این لهجه شیرین سکوت تا ابد بر لب خشکیده بماند جاری
حیف آن نیست که بر قامت موزون سخن نابکاری بزند زخم زبانی کاری
باز تنهایی من جدول حل نا شدنی است از الفبای تنت در من اگر نگذاری
من کویرانه خموشم تو کریمانه ببار ای غزل بر عطش کهنه من می باری؟