سلام.م اشک که یادتون هست.اهل اقلید. یه وبلاگم داره به نام کوچه باغهای بارانی
کوچه ها سرد و سیاهند، و مردم خاموش
آدم و داغ بهشت است، و گندم خاموش
قصه ی دیو و پری بود که بابا می گفت
دیو سرمست غرور است پری، گم ، خاموش
قلبها غرق صفا بود و محبت ، اما
شده احساس زمین گیر و ترحم ، خاموش
خنده از کنج لب رهگذران می جوشید
شوق لبخند گریزان و تبسم خاموش
قصه ی درد نه این یک دوسه بیت است رفیق
گوشها کر شده انگار ، تکلم خاموش
چشم لبریز صدا بود ولی از سر سوز
اشک فریاد سکوتم شد و مردم خاموش
غزلی از خلیل ذکاوت
اسب ها خسته خمیازه و خالی زین ها
خسروی کو که شود دلشده شیرین ها
مهر وقتی که عنان گیر دوتا دل نشود
سکه باید بشود مهریه کابین ها
ای دریغا همه خاطره ها محو شدند
همه راه و روش ها همه آیین ها
مثل کوچاندن صد قافله کبک از کوه
مثل از باغ به در راندن بلدرچین ها
تا به کی مشق شب خاطره را بنویسم
صبح من گم شده در لای همین تمرین ها
پس از این مهلکه سنگین تر از این خواهد بود
ای خوشا جستن از این مهلکه پیش از اینها
باید این گونه به تسخیر کلاغان باشد
آسمانی که شود خود قفس شاهین ها
چه کسی گفته که این نم نمه باران است
تیغباد است و کمین کرده پس پرچین ها
من دعا می کنم آمین شما اما چه
کار گر نیست دریغ.آه چنین آمین ها
آی! ای آنکه کسی جز تو در آن بالا نیست
جانشین تو چه کرده است در این پایین ها