----------------------------------
از یاس او نه یاس از او بو گرفته بود
سر را بنفشه وار به زانو گرفته بود
از صخره های فتنه دلی زخم خورده داشت
آن کشتی نجات که پهلو گرفته بود
یک کلبه عشق را به صفا نذر نور کرد
خود مثل شمع سوخته سوسو گرفته بود
دستان دین به مصلحت صبر بسته بود
امت اگر که راه به هر سو گرفته بود
دیگر نمانده بود بهاری بهانه ای
بلبل هم آه راه پرستو گرفته بود
محمدرضا کهنسال
گلدان لب پنجره در خاطره ها ماند
در خاطره ها مهر من و قهر شما ماند
دلگیر چنان شام پس از کوچ مسافر
یک کوچه و غمناکترین حال و هوا ماند
دلخوش نکنیدم به پریدن به گذشتن
وقتی دل من در قفس خاطره جا ماند
من نیستم و بیشتر از آینه گویاست
تصویر غزلهام که در قاب صدا ماند